صبح

خرید بک لینک

امروز تا از خواب پاشدم رفتم ظرف هارو شستم

دیدم لیوانا و استکانا نبود

داشتم به این فکر میکردم چه کار کنم؟

به این فکر میکردم

که زهرا تو اینجوری هستی که یه دفعه میخوای یه کاری کنی بعدش اگر نشه ولش میکنی؟

یه حرفو یه بار میزنی اگر نشد ولش میکنی؟

به این فکر میکردم که دوست دارم الان دوباره سکوت کنم؟

...

ظرف تموم شد داشتم میرفتم سمت اتاقم

که مامانم گفت کجات درد میکنه؟

منم گفتم چرا فکر کردی یه جام درد میکنه؟

گفت چون ، نمیدونم دقیق چی گفت،گفت گردنت اینجوری بود،..

میدونم موقع رفتن دست به گردنم هم زده بودم.

به مامانم گفتم شاید به خاطر اینه که فکر میکردم لیوان ها و استکان ها کجاست؟چی شده؟

گفت من دست به ظرف ها نزدم.داشت یه جوری سینگ رو نگاه میکرد که ببینه چه خبره

الان تو اتاقمم

الان میبینم گردنم درد میکنه

اینقدر همیشه دردامو در نظر نگرفتم و به ادامه زندگی و کارایی که باید انجام بدم فکر کنم

این دفعه هم حس نکردم

دوباره امروز خواب موندم

دیشب میخواستم به زهره بگم بیدارم کنه

گفتم دوباره باعث میشه کنترلم کنه یکی

به خاطر همین ساعتم رو دو سه بار گذاشتم سر زنگ که پا میشدم خاموش میکردم و دوباره میخوابیدم

نمیدونم کی تموم میشه

اینو میدونم همیشه یه چیز تموم میشه و چیز دیگه ای شروع میشه

داییم میگه خدا هر اتفاقی و فکرشو کنی اگرم سرت بیاره آخرش جای شکرش رو می ذاره که خدارو شکر اونجوری نشد


سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 3:46

صفحه بندی