الان با زهره دعوام شد
همه به من ميگند هيس
به اونم ميگند هيس
ولي چون من گوش ميدم
هميشه نياز ها و خواسته هاي من زير پا له شده
من گريه نکنم
ولي اون حق داره داد بزنه
من بايد بگم چشم
ولي اون کار خودش رو انجام بده
بعد من ميشم دست و پا چلفتي
وابسته
دلم ميخواد يه بليط بگيرم برم شهر ديگه
جايي که هيچ کس رو نشناسم
ارتباط با آدما حالم رو بد ميکنه
تقصير منه
با آدما مشورت ميکنم
بعد آدما به خودشون اجازه ميدند تو هر مساله اي خودشون رو قاطي کنند
اون بيخود مي کنه سر من داد بزنه
ميگه ما تو خانوادمون تنگ نداشتيم
يه حرفي رو به بار ميگند
گفتم فرض کن من خنگ
گفت من به ادماس خنگ کاري ندارم
گفتم کاري نداشته باش
من نميخوام ازدواج کنم
من ميخوام گريه کنم
دلم نميخواد وقتي گريه ميکنم آدما هي بگند چته
دوباره نزديک عروسي و مهموني هستيم و همه عصباني هستند
اومدم اتاق ديگه که جلو بفيه دونه دونه اشک نريزم
فکر کنم پوسته قبليم بهتر بود
اين که سعي ميکردم قوي باشم.اروم باشم.گريه نکنم
دوباره با گريه من مامانم تحريک ميشه.زهره حسودي ميکنه.بيشتر داد و بيداد ميکنه.منو اذيت ميکنه.
اين دعوامونومثل دعواي بچميمون هست
انگار برگشتم به عقب
اين منم که دوباره تصميم ميگيرم دوباره سکوت ميکنم به خاطر مادرم يا نه
هق هق گريه امانم نميده
سلام...
ما را در سایت سلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51