مامانم داشت با زهره حرف ميزد
رفتم پيشش گفتم مامان ميشه وقتي ما دوتا دعوامون ميشه نياي وسط
وقتي مياي وسط
زهره ميگه زهرا با گريه هاش به خواسته هاش مي رسه
و منو بيشتر اذيت ميکنه
منم ميگم زهره با داد زدنش به خواسته هاش مي رسه
و منم بيشتر اذيت ميکنم
دو بار مجبور شدم اينو بگم
گفت به بقيه چيزا کاري ندارم الان ميتونم فلان کارو کنم
منم گفتم ميدوني مسالمون اين نيست فقط،تو همه چي هست.
گفت من به همه چيزتون کار ندارم
نميدونم چي رو کجا گفتم يا گفت
من فقط مامانم رو از اتاق گفتم بره بيرون
رفت بيرون
گفتم بذار مسالمون رو خودمون حل کنيم.
ميدوني بقيه بقيه براشون چه مفهومي داره داد زدن و اين کارو نميکنند يا ميکنند
براشون اين مفهوم رو داره رشته يا آبروشون ميره
ولي برا من بيشتر اينه که اگر داد بزنم مساوي از دست دادن مامانم هست
اشک امانم نميده
ميدوني چرا من و مامانم و داييم و بابام مريضيم
چون ميخوايم منطقي رفتار کنيم
داد نميزنيم
مي ريزيم تو خودمون
در نتيجه مريض ميشيم
ميدوني تنها واکنش زهره چي بود
بريد بيرون حرف بزنيد
ميدوني ما وقتي ميايم خونه مامان بزرگم
زهره بيشتر دعوا ميکنه
چون براش چه معني ميده
اينجا مجبور بوده ظرف بشوره
حس تنفر
سلام...
ما را در سایت سلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52