نميدونم چه تيتري بزنم

خرید بک لینک

ميخوام درمورد بچگيم حرف بزنم


لحظه اي که حال مامان بد شد و پيشش خوابيدم. نيستم و باهاش هماهنگ ميکردم.دم و بازدم دم و بازدم زمان دم و بازدم عميق تر از من بدر.هنوزم با اين که بزرگ شدم اين کارو ميکنم . الانم فقط من ميتونم مامانت خواب کنم.خودش انگار با خواب مشکل داره همش کار ميکنه.وقتي خسته باشه هم نميخواي.بتونم به بهونه اينکه بياد پيشم بخوابه ،يکم بخوابه


اگر x بود ميگفت وظيفه تو نيست.


وظيفه تو نيست که مامانتو بخواباني


وظيفه تو نيست نگران اين باشي که به خاطر از گذشتگي همه کارو نکنه و ازش به زور بگيري يعني همش دنبالش باشي.


نگران اينگه مواظب خودش نيست


نگران اين که.. .


از خودگذشتگي زياد باعث دردسر ميشه


منم مثل مامانم شدم


خواهرم متنفر از اينکه شبيه مامان باشه


فشار زياد تو وجودش تنفر کاشته. مغزم ميگه درمورد ديگران قصادن نکن.هيچ وقت با به کسي کار نداشتم ميگفتم بايد من کارمو درست انجام بدم .


من الانم حق ندارم کار اشتباه بکنم.با اينکه خرابکاري  کردم بايد درست کنم.


الان فهميدم بگم نکن مامان بابام زياد بودند و به خاطر همين فشار دومه و تحمل نه شنيدن ندارند.


من خستم ديگه حال ندارم بنويسم


شايد اينجا تنها جايي که به حال خودم توجه ميکنم يا ميتونم بکنم

سلام...

ما را در سایت سلام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 13:50

صفحه بندی